نامه های مامان

تولد امام بخشش ها

  +یا امام جواد ادرکنی  + سلام به همه دوستای گلم +امروزآی یو آی داشتم +دکترهمیشه خیلی بد اخلاق بودش ولی وقتی مامای بخش بهش گفت که فوق ژنتیک دارم کلی منوتحویل میگرفت وبعدازعمل بایه لبخند ژاکوند :) حالموپرسید...تواین دوسال هیچ وقت دکی رواینجوری مهربووووناک ندیده بووودم..هه +شکرخدا همه چی خوب پیش رفت ومثل آی یو آی قبل دردنداشتم +الان فقط یکم زیردلم درد میکنه:( ولی واقعا دیگه حوصله خوابیدن نداشته بیدم.. + ازامشب تا دوهفته دیگه که برای آزمایش برم باید هرشب یک عدد آمپول پروژسترون نوش جان بنمایم :| +عه راستی یادم رفت ازمادرخانومی عزیزم که ازدیشب باهم بود تا خود الان وبرام دعامیکردواز مائده عزیزم که ازصبح نگران آی یو آیم بود و برام دعاک...
31 ارديبهشت 1392

.:خ د ا :.

خدا فراتر ازذهن من وتوست اوست که مارا انتخاب کرده ست تا امتحان  شویم امتحان های سخت برای دانش آموزان باهوش وسخت کوش است خدایی که ذکریا را سال ها آزمود ودرنهایت به او یحیی رابخشید خدایی که ابراهیم خلیل را آزمود وپس ازسال ها به او اسحاق واسماعیل را بخشید آری پیامبران درراه آزمون های الهی پیامبرشدند واینگونه عزیز درگاه حق خداوندی که ازچشم او رشد کوچکترین موجود... درعمیق ترین جای اقانوس ...پنهان نیست ...خداوندی که اورا درآن ظلمات محض فراموش نمیکند ورزق اورامیرساند چگونه میشود که مرا وغرایض مرا فراموش کرده باشد؟ اینجاست که عمق عشق اورا درمیان نداده هایش درک میکنم ومیفهمم که مرا دوست دارد!! اینجاست که باید به این فکرکنم که خدا چیزی ازمن ...
30 ارديبهشت 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است سلام برای فردا التماس دعا دارم بچه ها اولش خواستم اینوپست کنم بعدش دیدم باید تنها به توامید داشته باشم...پس ازخودت التماس دعادارم خدای مهربونم به توامید دارم نه به غیرتو ...
30 ارديبهشت 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است +دیشب آخرین آمپول روزدم...دوتا اچ سی جی +فردا صبح ...روز نهایی..آی یو آی... +خدایا میشه کمک کنی ..میشه اگه صلاح هستش اینباردیگه مامان شم؟؟؟!!!مامان یه نی نی سالم وصالح +شیافم پیدا نشد باید به آمپولم پروژسترونو...آی ....
30 ارديبهشت 1392

عطرخدا

+بام ذهن آدمی , حیات خانه خداست +عطر گل خاطره عطر كسی است كه نمی دانیم كیست می آید یا رفته است ؟   ...
29 ارديبهشت 1392

آخرین نامه برای فرزندم

 مامان سلام گل من خوبی؟ خوشی؟ خوب بهت خوش میگذره عزیز دلم؟ الهی مامان قربونت بره که دلش برای تو یکی یک دونش تنگ شده. خوب میدونم که میدونی این آخرین نامه ایه که دارم برات مینویسم قشنگم..... احساس میکنم باید با تمام وجودم بسپرمت به خدا کوچولوی نازم... عاشقانه دوستت دارم و عاشقانه دوستت خواهم داشت..... وااااااااای چقدر سخته........ انگار دارم از یه عزیزی که دیگه هیچوقت نمیبینمش خداحافظی میکنم..... اصلا نمیدونم چی بگم.... تو میدونی تو دل مامان چی میگذره و میدونم که مامان رو خیلی خوب درک میکنی.... عشق من به تو پایان ناپذیره... پس میسپارمت به کسی که خودش یه روزی تو رو در دامن گذاشت و عشقت رو به من هدیه کرد.... از همه مهمتر مامانی من!!! بیا...
28 ارديبهشت 1392

[عنوان ندارد]

مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است   سلام خدای نازنینم .. اما امروز رفتم برای سونو..اوضاعش بد نبود ۴ تا فولیکول داشتم سه تا ۱۴ و۱۳ میلی بودن ویکدونه سمت راست ۱۵..خیلی کوشولوهستن..ولی کاربرای توخدای عزیزم نشد نداره ...میدونم اگرتوبخواهی ازهیچ همه چیز میسازی..قرارشد امشب هم بک فوستیمون بزنم که زدم ..شکرت خدای مهربانم..فرداشب هم اچ سی جی رومیزنم وبعد هم انشالله روز سه شنبه برای آی یو آی...خدای توکل به خودت اگه صلاحمه فرزندی سالم وصالح به من ببخش..خدای مهربان ..دلتنگ فرزندی هستم که مرا مادرصداکندوعبد صالح توباشد ... +امروز همسری گفت یکی ازکارگرای کارخانه فجر روش مذاب ریخته وامروز کارخانه شون تعطیل بوده ...الهی بمیرم..تازه نا...
28 ارديبهشت 1392

بعدازخوردن عرق بهارنارنج وگلاب..

سلام به خدای عزیزم خدای مهربانی که هردم که یادش میکنم وجودم لبریزازگل های اقاقی میشود خدایی که درنهایت محبت ومهربانی به تمامی خلوقاتش عشق میورزد.... + خدایا تنها ماهی قدردریای بی کران رامیداند تنها گرسنه قدر نان رامی داند وتنها تشنه قدر آب را... و تنها من میدانم... که توچقدر مهربان و باعظمتی .. خدایا ... آنگونه که اراده توست بامن کن  .. که به راستی تو تسلیم دعاهای من نیستی و ...... این من هستم که تسلیم اراده توهستم  ..  
27 ارديبهشت 1392

خدای نازمن

    آه خدایا...   ما چگونه بندگانی هستیم... تو آنقدر به ما مهربانی میکنی که گویی ما هرگز گناه نکردیم... به نام خدای مهلبونم امروز اولین آمپولموزدم ...بیچاره همسری آمپولوکشیده بودتوسرنگ  ایستاده بود عین جلادا بالاسرم. .انقد میترسیدم..ازبچگی همیشه عین چی ازآمپول میترسیدم..قراربود ۵ بزنم شد ۶ انقد لوووووووووووس بازی درآوردم . ..همسری که اعصابش خرد شده بود میگفت الان نیم ساعته کشیدم بی فایده میشه زدنشا..منم گفتم نمیخوام .اونبارامپول زدم چی شد...بذارهمینجوری بچه دارشیم..طفلکی همسری ..آمپولوگذاشت رفت.گفت من که بهت میگم بچه نمیخوام.....آخی ...!! راحت شدم ..بعد نشستم فکریدم آخرچی؟؟ خدا جووون میخواد من تر...
25 ارديبهشت 1392